درباره ذهن زیبا

«ذهن زیبا»روایتگر زشت و زیباهای ذهن آدمی است.این‏ داستان برگرفته از زندگی واقعی یک نابغه ریاضی است که‏ پس از فائق آمدن بر بیماری روانی‏اش موفق به دریافت جایزهء نوبل می‏شود.

بروز هذیان‏ها،توهم‏ها و باورهای نادرست اتفاقی است‏ که ممکن است برای هر کسی رخ دهد،ولی مهم آن است که‏ انسان با وجود این هذیان‏ها،بفهمد که آن‏ها واقعی نیستند و بتواند بر این باورها و هذیان‏ها حکومت کند.به جای این‏که‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) اختیار خود را به دست آن‏ها بسپارد.

جان نش،نابغهء ریاضی،همراه عده‏ای دیگر از نخبگان به‏ «دانشگاه پریستون»دعوت می‏شود؛محلی که نخبگان از جاهای‏ گوناگون در آن جمع می‏شوند تا بهترین ایده‏ها را برای حل‏ معماهای مهم ارائه دهند.این،یعنی انتظار یک رقابت پیچیده‏ که اول به توان و درک بالا نیاز دارد و دیگر به توان زندگی کردن‏ در دنیایی که باید ایده‏ها را در آن مطرح کرد.نش توان اول را دارد.شکستن رمز برنامهء اتمی ژاپن توسط او،شگفتی مسؤولان‏ امنیتی آمریکا را برمی‏انگیزد،ولی او در روابط اجتماعی ضعیف‏ است و احساس انزوا می‏کند.به افراد پیرامونش و رابطه با دیگران‏ اهمیتی نمی‏دهد و تلاش‏های گهگاهی او برای ارتباط با دیگران‏ نیز به دلیل ناپختگی به شکست می‏انجامد.بنابراین ذهن او تحت تأثیر بدبینی‏هایش به اطرافیان،سلول بسته و مریضی را تشکیل داده است،به عنوان اولین رسالت سعی می‏کند این نیاز را برای او برآورده کند.تجسّم دوستی(در قالب هم‏اتاقی‏اش) که با او بگوید و بخندد.

اما همین دوست خیالی او را هرچه بیش‏تر از دنیای‏ واقعی دور می‏کند.

این مسائل نشان می‏دهند که چگونه‏ پیچیدگی بیش از حد روابط اجتماعی،گاه‏ فرد را تا حد بیماری شدید روانی پیش می‏برد، ولی فیلم سعی می‏کند نشان دهد که تنها پیچیدگی نیست که عامل بیماری است، بلکه ناتوانی ذهن خود فرد در درک پیچیدگی‏ و فهم درست یا نادرست بودن قضایا نیز ذهن‏ او را دچار آشفتگی می‏کند و فرد به جای‏ آن‏که،حاکم بر ذهن خود شود،ذهنش بر او حاکم می‏شود و او را در سلول بسته‏ای گرفتار می‏کند.

نکتهء مهم قضیه آن است که به ما نشان‏ می‏دهد،وجود نیازها و حتی توهم‏ها نیست‏ که ما را بیمار می‏کند؛چون ما همه این سلول‏های هذیانی و توهم‏ها را با خود داریم که گاهی زیرکانه‏ آن‏ها را پنهان می‏کنیم و همین‏طور باورهایی که شاید درست‏ نیستند ما را بیمار نمی‏کنند،بلکه وقتی این تجربه‏ها و باورها در رابطه‏ای بسته شکل می‏گیرند،به بیماری می‏انجامند.مثلا خود شیفتگی یک باور هذیانی است که تقریبا همه دارند.شما هیچ‏کس را نمی‏توانید بیابید که خودش و متعلقاتش را دوست‏ نداشته باشد،ولی اگر آگاهانه به آن توجه نشان دهد و آن را کنترل کند،اصلا جنبهء بیمارگونه پیدا نمی‏کند.

نش قادر است هر موضوعی را به یک رابطهء پیچیده ریاضی‏ تبدیل کند،ولی در برابر پیچیدگی روابط اجتماعی تاب نمی‏آورد و گاه از حل مسائل هرچند کوچک زندگی عاجز است.نقطهء اوج این ماجرا در فیلم،لحظه‏ای است که نش در مقام استاد دانشگاه،از دانشجویان انتظار دارد با وجود سروصدای زیاد کارگران ساختمانی و گرمای شدید،به درس توجه کنند.بخشی‏ از فیلم با ورود قهرمان اصلی آن یعنی آلبوشا،یکی از دانشجویان‏ عکاس،همراه است.او با تقاضایی محترمانه از کارگردان‏ می‏خواهد که کارشان را به بعد موکول کنند.جان نش به شدت‏ تحت تأثیر آلیوشا قرار می‏گیرد.آلیوشا تلمیحی است به قهرمانان‏ داستان برادران کارامازوف داستا یوفسکی.این رویدادها نشان‏ می‏ددهند که انسان‏ها همیشه نیازمند کسی هستند که آن‏ها را به‏ یاد فطرت پاک خود بیندازد.

از این جای داستان به بعد،هذیان‏ها و توهم‏های نش و آن‏ سلول بسته به معمایی تبدیل می‏شود که آلیوشا به دنبال پیدا کردن‏ رمز شکستن آن‏هاست.و جالب آن است که هنگام تقاضای‏ ازدواج،آلیوشا از جان نش کودکی در درون نش متولد می‏شود. فیلم این کودک درون نش او را به صورت دختری نشان می‏دهد که پر از شور است و چون جان نش نتوانسته است در زندگی‏ واقعی به آن دست یابد،ذهنش وظیفه خلق این انسان جدید را بر عهده می‏گیرد.آلیوسا با پذیرش وضعیت نش،می‏کوشد رمز این سلول بسته را پیدا کند.نش هنگام دریافت جایزه نوبل، حاصل این تلاش را به زیبایی این‏گونه بیان می‏دارد:«جست‏وجو مرا به دنیای فیزیک و سپس متا فیزیک کشاند.مرا به درون توهم‏ها و رؤیاها برد و بازگرداند و این‏ها هیچ‏کدام نمی‏شد،مگر به مدد عشق.»

فیلم‌های پیشنهادی

دست اندرکاران ذهن زیبا

دیدگاه‌های ذهن زیبا